ولنتاینم تموم شد
ولنتاینم تموم شد
خووووووووب
حالا بریم سراغ 4 شنبه سوری
یه دوست پسرم نداریم 4 شنبه سوری آتیشش بزنیم :))
ولنتاینم تموم شد
خووووووووب
حالا بریم سراغ 4 شنبه سوری
یه دوست پسرم نداریم 4 شنبه سوری آتیشش بزنیم :))
همیشه اندکی حقیقت پشت " شوخی کردم،"
اندکی آگاهی پشت هر " نمیدانم،"
اندکی احساس پشت هر " مهم نیست،"
و اندکی درد پشت هر " حالم خوب است،"
وجود دارد.
بچه فامیلمون اوقات فراغتشو با کلاس پیانو و تبلتش پرمیکنه
ما بچه بودیم با بالش خونه میساختیم یه ذره نون و آب برمیداشتیم ساعتها میرفتیم اون تو
والا :-|
اگر فکر میکنید ماندن در فیسبوک کار هرکسی هست و هرکس از راه رسیده برای خودش صفحه فیسبوک دارد، اشتباه میکنید. چون این کار برای خودش قوانین و آدابی دارد. نخیر جانم اینطورها هم نیست که هرکس یک لپتاپ داشته باشد و یک فیلترشکن بتواند خودش را جزو بزرگان جلوه دهد.
قانون اول – خوشعکس بودن: برای حضور در فیسبوک باید خوشعکس بود. دوست عزیز مثلا شما… بله خود شما! با چه انگیزهای صفحه فیسبوک باز کردی؟ قیافه که نداری؛ فتوشاپ هم که بلد نیستی؛ دوست عکاس هم که نداری. با پررویی آمدهای اینجا، لایک هم میخواهی!
قانون دوم – هنرمند بودن: باید قبل از عضویت تکلیفتان را با هنر روشن کنید. باید هنرمند باشید یا لااقل یک عکس با هنرمندان داشته باشید. افراد عضو فیسبوک، معمولاً گرافیست، موسیقیدان، عکاس، شاعر یا نویسنده هستند یا لااقل آنها را دوست دارند و عکسشان را یکبار دیدهاند یا در بُعد بالاتر یک هنرمند جزو دوستانشان است.
قانون سوم – ماورایی بودن: یکی از قانونها این است که شما باید ظاهراً همه را دوست داشته باشید و در معاشرت با همه از الفاظ اسرارآمیز عزیزم، جونم (یا در حرکتی رادیکالتر جووووووون)، ای جان، عجقم و فدامدا استفاده کنید. شما به طرز باورنکردنی ماورایی هستید و همه به چشمتان دوستداشتنی و خوب به نظر میرسند. به نظرتان میرسد همه یکدانه و بینظیر هستند و دوست دارید سبد سبد لایک تقدیمش کنید. حتی بعضی وقتها در مواجهه با عکس آنان مجبورید از BIG LIKE خودتان برای آنها مایه بگذارید!
قانون چهارم – مخالف بودن: شما برای اینکه اثبات کنید در هر چیزی سررشته دارید و هر چیزی را بهتر از هرکسی میدانید باید نشان بدهید با هر چیزی که دیگران مینویسند و نظر میدهند مخالفید. شما میتوانید با وزن شعر دیگران مخالفت کنید. با عقاید دیگران مخالف باشید. نقاشیهای دیگران را نقد کنید و با بزرگان عرصه هر رشتهای کلکل کنید. منتها حواستان باشد که این مخالفتها باید در صفحه شخصی شما باشد. در بخش کامنت فرد مورد نظر فقط باید از بچگی عاشق او و کارهایش باشید، یا اینکه لااقل «صد در صد باهاش موافق» باشید!
قانون پنجم – عجیب بودن: در این قانون هرچهقدر بیشتر عجیب باشید، طرفداران بیشتری خواهید داشت. هرچهقدر حرفهای عجیبتر بزنید و عکسهای عجیبتری بگذارید و… رک صحبت کنیم crazy tar باشید دوستداشتنیتر خواهید بود!
قانون ششم – سالمبودن مچ دست: باید مچ دست سالمی داشته باشید که این قانون از باقی قوانین مهمتر است. چون شما با داشتن یک مچ دست سالم میتوانید خودتان را به روز کنید به طور مرتب عکسهای پروفایلتان را تغییر دهید و با دیگران بهصورت آنلاین ارتباط داشته باشید.
در ضمن فراموش نکنید قبل از اینکه شما را از این شبکه بیرون بیندازند خودتان با آرامش محوطه را ترک کنید.
نامه های عاشقانه ولنتاین
روز عشق آمد و من تنهای تنهایم !
همه عاشقان دست در دستان هم گذاشته اند و به هم محبت و عشق هدیه می کنند
اما
من تنها در این گوشه از این دنیای بی محبت نشسته ام و با حسرت به عاشقان
که دست در دستان هم گذاشته اند و بر لبان هم بوسه میزنند نگاه می اندازم
و اشک میریزم و آن لحظه دلم هوای تو را می کند !
کاش تو بودی تا در این روز به تو محبت و عشق هدیه کنم ، اما نیستی !
نیستی
که دستانت را بگیرم و با هم به سرزمین عشاق برویم و در کنار هم قدم بزنیم و
من نیز لحظه به لحظه بر گونه های مهربانت بوسه بزنم و بگویم خیلی دوستت
دارم !
تو از من دوری، و من تنها مثل شمع نیمه سوخته در غم دوریمان می سوزم و آب میشوم!
تو دوری، و انگار دنیا را از من گرفتن و شادی هایم را همه نقش بر آب کردن و یک دنیا غم و غصه و اشک به من هدیه دادن !
امروز زیباترین روز عاشقان است اما تلخ ترین روز برای من !
تو دوری اما من به وجود عشق شکی ندارم،
و عشق زیبا تریم کلمه ای است که میشود تورا با آن معنا کرد،
آره ... ما از هم دوریم اما، عاشق هم ....
نامه های عاشقانه ولنتاین
سر آغاز نامه عاشقانه با نام یارم می نویسم صادقانه.
از عشق می نویسم از صفایش ، از محبت می نویسم از وفایش ، از دلش می نویسم ، از نگاهش.
در همان لحظه اول که تو را دیدم عاشقت شدم، عاشق آن چهره ماهت شدم ، عاشق آن قلب تنهایت شدم.
عاشق حرفهای پر مهرت شدم، عاشق چشمهای زیبایت شدم.
در
همان لحظه بیادماندنی دلم به دست و پایم افتاده بود که بیایم با تو دردو
دل کنم . چیزی در دلم مانده و غوغا به پا کرده که موقع درد و دلهایم به تو
خواهم گفت…!
می خواهم بگویم دوستت دارم، عاشقت هستم.
درهمان لحظه اول که تو را دیدم احساسی در دلم داشتم!
احساس می کردم چشمانت به من می گویند بیا باهم باشیم ، از هم بگوییم ، بادل باشیم.
چشمانت به من می گویند بیا و با عشق همسفر باش!
ای
هستی ام ، ای یاورم ، ای دلدار زندگی ام زودتر بیا و در قلبم خانه کن. بیا
و قلبم را آرام کن. بیا تا دلم خون نشده ، تا گل خونمون همش پرپر نشده!
بیا سر قرارمان ، قرار هر روز و هر شبمان.
نامه ام را برایت بر روی بهترین کاغذ زندگی می نویسم با جنس اعلا.
اما نامت را بر روی دیواره سرخ قلبم تا ابد نگه خواهم داشت.
منبع:daftareshghe.com
lovelyletter.blogfa.com
از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشدهای ؟
پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمیشوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!
گفت : تو اشتباه می کنی!
زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!
جبران خلیل جبران
منبع:semorgh.com
مردی تاجر در
حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار
زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در
باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...
تمام
درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این
بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به
او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی
توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس
نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!
علت
را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به
خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر
شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود
علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که
من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم.
همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.
علت
شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن
کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را
حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با
خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ
به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد،
حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می
خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا
آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم...
منبع:bartarinha.ir
پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن :
راز دل به زن مگو ، با نو کیسه معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو .
بعد از این که پدر ازدنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به
او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودشگفت : امتحان کنم
ببینم پدرم درست گفته یا نه.
هم زن گرفت، هم قرض کردو هم با آدم کم عقل دوست شد.
روزی
زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه کشت و
خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش رازیرزمین پنهان کرد. زن وارد خانه
شد و به شوهرش گفت : چه شده؟ خون ها مال چیست؟
مرد گفت : آهسته حرف بزن. من یک نفر را کشته ام. او دشمن من بود.
اگر حرفی زدی تو را هم می کشم. چون غیر از من و تو کسی از این راز خبرندارد. اگر کسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای.
زن،تا اسم کشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد : مردم بهفریادم برسید.
شوهرم
یک نفر را کشته، حالا می خواهد مرا هم بکشد. مردم دهبه خانه آنها آمدند.
کدخدای ده که کم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به
محکمه قاضی ببرد. در راه که می رفتند به آدمنوکیسه برخوردند.
مرد نوکیسه
که از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت : پولی را که به
تو قرض داده ام پس بده. چون ممکن است توکشته بشوی و پول من از بین برود.
به این ترتیب، مرد، حکمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد
منبع:robabnaz29.persianblog.ir
امسال لاشی
بپا سال دیگه نشاشی
اونکه شما سنگشو به سینه میزنی ما سالهاست تو حموم به پاهامون میزنیم
آره…
گفتم که در جریان باشی رفیق

مطالبه: فرهاد مجیدی از پنجره خانه اش عکسی را روی صفحه شخصی خود در اینستاگرامش قرار داده./ش


پیشاپیش ولنتاین و تبریک میگم
روز عشق مبارک
HAPPY VALENTINE
از مزایاش میگن و این چیزا
منم میخوام برم تو کار واردات پسر چینی
تو کشور ما هم که طبق آخرین خبر ها دخترا تعدادشون بیشتر پسرا شده
منم دیدم احتمالا کارم پر رونق میشه ![]()
خوب بعضی از مزایای پسرای چینی:
1- اهل رفیق بازی نیستن
2- در همه حالات جواب تلفناتونو میدن ![]()
3- اهل پیچوندن نیستن ![]()
4- عاشق غر زدن دختران ![]()
5-همگی تک پر هستن ![]()
6- نمیدونن خیانت چی هست اصلا ![]()
7-همیشه زیبا و خوش اندام میمونن ![]()
اینم مزایای پسرای چینی ![]()
حالا ببینم چی میگین پسرا ![]()
razie
اولی اینکه علی سامره که با زدن گل در ثانیه سی دربی (به همین خاطر به علی سی ثانیه شهرت گرفت) جای خاصی تو قلب هوادارای استقلال بدست آورد و همیشه با جون و دل بازی میکرد امروز در سن 36 سالگی
از فوتبال خدافظی کرد و به اصطلاح کفش هایش را آویخت
علی قراره تو کلاس های مربیگری شرکت کنه مثل اینکه علاقه زیادی به مربیگری داره
ما هوادارا براش از صمیم قلب آرزوی موفقیت داریم

***************
اما دومین خبر مربوط میشه به اعلام رده بندی تیم ها در این ماه
طبق گزارش فدراسیون بین المللی تاریخ و آمار فوتبال استقلال در رده سوم آسیا و با 12 پله صعود در رده پنجاه و ششم جهان قرار گرفت
واقعااااااااااااااااا خیلی خوشحال شدم من
پرچم تیممون بالاست

دمت گرم امیر تتلو
بعد از اون دو تا اهنگ دوباره به سبک تتلیتی برگشتی
عاشقتم
برای دیدن متن زیبای این آهنگ به ادامه مطلب برید
به خاطر اینکه پولشونو ندادن
بنگر برگشته مصاحبه کرده به عشق هوادارا دوباره تمرین میکنم :-|
آخه لا مصب دقیقا همین موقع که بتون پاداش دادن عشقتون گل کرد؟؟؟
آقا پولکی هستی تمرین نکردی عب نداره ولی دیگه دم از عشق نزن
خیلی خنده داره :))))))))))))))))
razie
بازی بختیاری تیلا چق چق
تیلا = چوب مهار سیاه چادر چق چق = صدای بهم خوردن چوب
بازی است گروهی که بوسیله چوب های دستی بازیکنان بشرح زیر در زمین باز و دشت هموار صورت می گیرد:
دو
گروه از بازیکنان پس از یارگیری و تهیه چوب به تعداد بازیکنان ،برای خود
رئیس یا سرگروه انتخاب می کنند. هدف از بازی نشانه گیری و اصابت چوب پرتاب
شده حریف مقابل در هواست .
پس از قرعه کشی برای شروع بازی ، سرگروهی که
قرعه بنامش درآمده است ، چوب دستی خود را با تمام قوا به آسمان پرتاب می
کند (یاران وی در این مرحله فقط نظاره گر بازی وی و یاران حریف اند)
بازیکنان حریف به محض پرتاب چوب دستی رئیس گروه مقابل ،وظیفه دارند همگی
چوب های خود را جهت هدف قراردادن چوب سرگروه مذکور در هوا به سمت آن پرتاب
نمایند . در صورت اصابت هریک از چوب ها به چوب سرگروه مقابل در هوا،
بازیکنان با تکرار صدای اصابت چوب و گفتن « چق چق » یا «چقه چقه» ضمن کسب
یک امتیاز نوبت را از حریف گرفته و سرگروه آنها نیزهمین عمل را تکرار خواهد
کرد .
بازی تا جمع امتیازهای طرف مقابل ادامه می یابد و هر گروه امتیاز
بیشتری حاصل از اصابت چوب حریف مقابل در هوا کسب نماید بازی را برده است .
در این بازی معمولا اشعاری را نیز بازیکنان یا ناظران بازی برای گرم تر شدن فضای بازی بشرح زیر می خوانند:
هی کُره نو کُره نو کُْره نو
(هی پسر نگو پسر نگو)
چقه ی تیلا بازی شُو
(صدای چوب تیلا بازی شد)
هُو هُو هُوه ، هُْوه هُو
(هو هو هوه هوه هو)
چُوئم چیه تا پر اور
(چوبم رفته تا لب ابر)
دایا ار مُرد بنیتی قُور
(پیره زن اگه مرد بذارید تو قبر)
چُوئم چقه چقه سی
(چوبم بهش خورده شه )
دو دال بئره حقه سی
(دوباره اگه برنده شه حقشه)
منبع:rasekhoon.net
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال
آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه ی کوچکی که
از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش
بیرون می کشد. آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او
می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد.
مي گويد: آسمان را مي بينم. ابرها
را. درختان را. شاخه هاي درختان و هدف را. كمانگير پير مي گويد: كمانت را
بگذار زمين تو آماده نيستي.
جنگجوي دومي پا پيش مي گذارد .كمانگير پير مي گويد: آنچه را مي بيني شرح بده.
جنگجو مي گويد: فقط هدف را مي بينم.
پيرمرد فرمان مي دهد: پس تيرت را بينداز. تير بر نشان مي نشيند.
پيرمرد
مي گويد: عالي بود. موقعي كه تنها هدف را مي بينيد نشانه يريتان درست
خواهد بود و تيرتان بر طبق ميلتان به پرواز در خواهد آمد.
بر اهداف خود متمركز شويد.
تمركز
افكار بر روي هدف به سادگي حاصل نمي شود. اما مهارتي است كه كسب آن
امكانپذير است و ارزش آن در زندگي همچون تيراندازي بسيار زياد است.
منبع:bartarinha.ir