دهه هفتاد

متولد 80 هم دهه هفتادی حساب می شه

بگو خب

سوالات سری دوم باران

1-آیا جسد کیانوش پیدا خواهد شد؟
2-آیا باران با فرید ازدواج خواهد کرد؟
3-چه بر سر نادر آمد؟
4-آیا فرید زیور و نادر را پیدا میکند؟
5-ایا مرضیه با دایی طاها ازدواج میکند؟
و تمامی این سوالات در سری دوم سریال باران!!!!!!

جمعه

شما ها هم مثل من از شنبه تا پنج شنبه صبح ها خیلی خوابتون میاد و اصلا نمیتونید چشماتونو باز کنید ببینید ساعت چنده اما جمعه تا میاد ساعت 7 صبح بشه 8 بار ساعتو چک میکنید و خوابتون نمیاد و احساس میکنید دارید وقتو از دست میدید ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چیزی که دیگه این پایین نیست که بیخودی عین حسن کچل دنبال 4 تا نقطه راه میفتی ...
.
.
.
.
نگا کن کاراشا .... بابا چیزی ننوشتم ادامش ...
.
.
.
-------------------- ( دیدی چیزی نبود )

قالپاق

به یارو میگم قالپاق ریو دارین؟

می پرسه ماشینت ریو هست ؟

پ نــه پ لامبورگینیه قالپاق ریو می ندازم ریا نشه

روش های تقلب

روش هاي نوشتاري :
1. نوشتن روي كف پا ، پس كله ، پشت گوش و ...
2. نوشتن و لوله كردن تقلب و جاسازي آن در حفره هاي مختلفي از جمله بيني ، دهن ، گوش ، فك پايين ، دريچه آئورت ، ...
3. نوشتن پشت لباس و یا درون پالتو و یا مانتو !


روش هاي باكلاس : 
1. استفاده از ماشين حساب مهندسي
2. استفاده از موبايل
3. استفاده از آيينه ، فيلم ، عكس ، ...

روش هاي بي كلاس:
1. شيره ماليدن بر سر يكي از بچه درس خون ها
2. خم كردن سر به روي ورقه ي طرف به صورت تابلو
3 - التماس به ناظر امتحان :|

توجه نسبتاً مهم: اگه در اين امر تبحر كافي نداريد ، اصلاً سمت اين كار نريد ؛ كه عواقبي جز‌ء ضايع شدن و اخراج و تابلو شدن ندارد !

به سلامتی

به سلامتی استادی که سر جلسه امتحان دید برگم سفیده

اومد در گوشم گفت نگران چی هستی؟ اسمتو بنویس بقیش با من!

ولی حیف بیدار شدم بقیه خوابمو ندیدم

آدمی کیست ؟؟

شاگرد : آدمی کیست ؟؟

استاد ریاضی : حاصل ضرب نبوغ در تلاش تقسیم بر ادعا

استاد هندسه : حجم محصور بین پوست

استاد ادبیات : آدمی را آدمیت لازم است ...

استاد زبان : آدمی = human

استاد شیمی : مجموعه ای از ترکیبات شیمیایی بر پایه اکسیژن و هیدروژن
.
.
.
.
.‏
شاگرد : خاک تو سرتون .... کی شما رو تو این دانشگاه راه داده ؟؟؟ " آدمی " فامیلی رییس جدید دانشگاهه ...
:))))))))

تن فروش

دختر زیبایی را دیدم که تن فروش بود.
خیلی ها بی تابانه توی صف در انتظار بودند
من هم بی اختیار رفتم تو صف...
.
.
.
.
.
.

جلو که رسیدم دیدم تنش،تن ماهی جنوبه سه تا خریدم;)
تو روح هر چی آدم منحرف و کج ذهنه :))))

سربازی

دختره نوشته بود:

میدونید چرا بیشتر نخبه های جهان و رتبه اولی های کنکور پسرن؟

چون به خاطر ترس و فرار از سربازی عین س-گدرس میخونن!؟

من براش کامنت گذاشتم:

بنی اگه پسر رتبه دوم سوم دهم بشه میبرنش سربازی؟؟؟

بی عقلی خودتونو توجیه نکنین

قبل از این که بلاکم کنه پیش دستی کردم من بلاکش کردم نمیدونین چه کیفی داد

خخخخ

روانی هم خودتی

ب بعضیام باس گفت:

ب بعضیام باس گفت:
عزیز من خودم دفتر نقاشی ام
تو ما را خط خطی نکن....

آوای باران

وسط دعوا هم باید بگیآآآآآآآآی نفــــــســـــــ کِـــــــش

طرف مقابلت بگه گالِرو(دهن،فک،پوزه:|) ببند عــــــــــربده نکـــــــش

بعد بش بگی برو سوسک توله

بگه اِاِاِوااااااااااااا برو این کتکی ک بم زدی توش پوله

منم در آخر بگم خاکه همون هفت خرابه تو سرتD-:

ما دوتا الان منتظریم تا آوای باران تموم بشه تا تیکه های جدید یاد بگیریم

خخخخخ

قبض برق

بچه که بودم از تاریکی میترسیدم، الان وقتی قبض برق میاد، از روشنایی میترسم...

آنجلینا جولی

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻋﮑﺲ ﺁﻧﺠﻠﯿﻨﺎ ﺟﻮﻟﯽ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﺮﻭﻓﺎﯾﻠﺶ ﺑﻌﺪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ:ﭼﻪ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺷﺪﯼ!!!!

ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺣﺎﻝ ﺗﺮ ﺍﻭﻧﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻩ:ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﭼﺸﺎﺗﻮﻥ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ!!

ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﮐﻠﻤﻮ ﺑﮑﻮﺑﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﻣﺮﮔﻢ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺗﺮ ﺟﻠﻮﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﯾﺎ ﺑﮑﻮﺑﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺖ؟؟؟؟

شعر

قديما حافظ و سعدي يه چيزي مي سرودن که شعر نام داشت.مدتي بعد نيما يوشيج اومد قافيه هارو برداشت.در اين صورت فقط وزن داشت که به اين نوع گفتن شعرامروز ديگه همون يه ذره وزنو هم برداشتن و شد ک...شعر

عادت اس ام اس دادن پدر

یکی از عادت های بابام اینه که خیلی رسمی اس ام اس مینویسه
.
.
.
.
.
اس ام اس داد : میلاد جان سر راه خود یک عدد ماست بگیر و به خانه بیاور!!!
منم که خواستم یه ذره سر به سرش بذارم
جواب دادم :
چشم پدر چه نوع ماستی برای میل کردن مد نظر دارید؟؟
آیا ایا ماست سون میتواند مطابق سلیقه ی خاص شما باشد؟
یا گونه ی دیگری خریداری کنم؟
زنگ زد بهم گفت کره خر ادای منو در میاری؟؟ فقط منتظرم برسی خونه میدونم چیکارت کنم!!
.
.
.
.
هم اکنون پاسی از شب گذشته و من با یک سطل ماست در خیابان نشسته ام

قالیچه

بـدهـکـار شـد....
فـقـط یـک قـالـیـچـه داشـت...
گـوشـه ی قـالـیـچـه سـوخـتـه شـده بـود....
هـر مـغـازه ای مـی رفـت مـی گـفـتـنـد:
"ایـن قـالـیـچـه اگـر سـالـم بـود 500 هـزار تـومـن مـی ارزیـد....امـا حـالـا کـه سـوخـتـه مـا 100 یـا 150 هـزار تـومـن بـیـشـتـر نـمـی خـریـم..."
گـرفـتـار بـود....
بـه امـیـد ایـنـکـه بـیـشـتـر بـخـرنـد هـی از ایـن مـغـازه بـه آن مـغـازه مـی رفـت....
در یـکـی از مـغـازه هـا مـغـازه دار پـرسـیـد:
" چـه شـده....؟چـرا قـالـی بـه ایـن خـوبـی را مـراقـبـت نـکـردی....؟"
گـفـت:
" مـا مـنـزلـمـان روضـه خـوانـی داشـتـیـم....
مـنـقـل چـایـی روی ایـن قـالـی بـود
زیـر مـنـقـل پـوسـیـده بـود....
ذغـالـهـا ریـخـت روی قـالـی و سـوخـت...."
مـغـازه دار گـفـت:
ایـن قـالـی اگـر سـالـم بـود 500هـزار تـومـن مـی ارزیـد....
امـا حـالـا کـه بـرای اربـابـم سـوخـتـه مـن یـک مـیـلـیـون ایـن را از تـو مـی خـرم.......

کتاب های دبستان

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست،چون او به موهای خود گِلَت میزند.دیروز که حسنک با کبری چت میکرد,کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت میکرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود.او نمیدانست که سد تا چند لحظه ی دیگر میشکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت که با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت.ریزعلی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را درآورد.ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت.قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد.کبری و مسافران قطار مردند.اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.الان چندسالی است که کوکب همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد،او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.او کلاس بالایی دارد،او فامیلهای پولدار دارد،او آخرین بار که گوشت قرمز خرید،چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گِله ندارد،چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.
به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان ما آن داستان قشنگ
" وجـود نـدارد " ...!!!

شکسپیر ویولونست

روزی جرج برنارد شاو به کنسرت ویولونیستی رفته بود .بعد از پایان کنسرت شخصی از او پرسید :کنسرت چگونه بود؟
شاو گفت:مرا به یاد شکسپیر انداخت !!!
ان شخص گفت :اما استاد شکسپیر که ویولونست نبود!
شاو گفت :این اقا هم همین طور:))))))))))))))))))))))))))))))))))))

بنی آدم اعضای یک پیکرند

یه جــایی خــوندم خـــوب بـــود گــفتم شـماهم بـــخونید.
مــعلم به شاگردانش گفت:فردا شعر"بنی آدم اعضای یک پیکرند"را حــفظ کنید از همه تان میپرسم.
فردا شد معلم از همه پرسید به یــکی از بچه ها که رسید شاگرد فقط تا"بنی آدم اعضای یک پیکرند/که در آفرینش ز یک گوهرند"را خواند
معلم گفت:بقیش را هم بخوان!
شاگرد گفت:خانم دیشب مادرم مریض بود نتوانستم حفظ کنم.
معلم گفت:به من ربطی ندارد باید حفظ میکردی.
شاگرد هم نه گذاشت نه ورداشت گفت:"تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمــــی"

رفیق یعنی تو...


پسري باخانواده اش دعوايش شد وازخانه زد بيرون ورفت خانه يکي از دوستان،يک ماه در آنجا ماند بعداز يک ماه دختري را سرکوچه مي بيند و به او تيکه مي اندازد.
يکي ازدوستانش ميپرسد،مي دوني اين کي بود؟!!!
_نه!!
_اين خواهر همون رفيقت بود که تو يه ماه خونشون بودي.
عذاب وجدان مي گيرد و مي رود خانه رفيقش.
رفيقش بساط مهماني وشام را آماده ميکند.به رفيقش ميگويد ببخشيد من سر کوچه به دختري تيکه انداختم ولي نمي دانستم خواهر توبود!
دوستش باخوشحالي دستانش را بالاميگيرد،آغوشش را باز ميکند ومي گويد مرحبا به رفيقي که يه ماه خونمون زندگي کرد ولي خواهرمو نشناخت.

شیعه


بـخـونـیـد لـطـفـا زیـبـاسـت....
مـیـگـن یـه روز دو تـا وهـابـی مـوقـع سـوار شـدن بـه هـواپـیـمـا مـتـوجـه مـیـشـن یـکـی از مـسـافـرا شـیـعـه سـت....
تـصـمـیـم مـی گـیـرن کـه شـیـعـه رو اذیـتـش کـنـن....!
اولـی بـه دومـی گـفـت:
" مـی خـواسـتـم تـعـطـیـلـات بـرم لـبـنـان.... امـا شـنـیـدم اونـجـا شـیـعـه زیـاد زنـدگـی مـی کـنـه....اه... اه....اه....
نـرفـتـم!!!
پـیـشـنـهـاد شـنـاسـنـامـه ی بـحـریـنـی بـهـم شـد....امــا قـبـول نـکـردم....!چـون اکـثـریـت شـیـعـه هـسـتـن!!!
فـکـر کـردم بـرم عــراق...شـنـیـدم کـه عـراق هـم پـر از شـیـعـه شـده!!! "
رفـیـقـش گـفـت:
" خـب چـرا نـرفـتـی اروپــا....؟!؟ "
گـفـت:
" اونـجـا هـم تـشـیـع مـنـتـشـر شـده!!! "
....
هـمـیـنـطـور ادامـه دادن تـا خـشـم ایـن مـسـافـر شـیـعـه رو بـبـیـنـن!!!
مـسـافـر شـیـعـه هـم بـا کـمـال خـونـسـردی رو کـرد بـهـشـون و گـفـت:
""""چــرا بــه جــهــنــم ســفــر نــمــی کــنــیــن؟!؟!؟
شــنــیــدم اونــجــا تــنــهــا جــایــی هــســت کــه شــیــعــه نــداره!!!!"""

****بـه افـتـخــــار هـمـه ی شــیـــعـــه هـــــا****

برگه امتحانی مجتبی

ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻠﺶ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪﻧﺎﻇﻢ ﺑﺎ ﺭﻧﮓ
ﻗﺮﻣﺰ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪ :
ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ، ﺗﻮ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﯽ ، ﻫﯿﭽﯽ
ﻣﺠﺘﺒﯽ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ،
ﺁﺏ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﺧﻮﺍﺳﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺍﻣﺎ ، ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ
ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﺑﺮﮔﻪ ﻣﺠﺘﺒﯽ ، ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯿﻦ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ
ﺍﺷﮏ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺁﻣﯿﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺛﻠﺚ ﺍﻭﻝ :
ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﯾﮏ ﻣﺜﺎﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺗﻬﯽ ﻧﺎﻡ ﺑﺒﺮﯾﺪ
ﺟﻮﺍﺏ : ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻣﺎ
ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﻋﻀﻮ ﺧﻨﺜﯽ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ ؟
ﺟﻮﺍﺏ : ﺣﺎﺝ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺁﻗﺎ ، ﺷﻮﻫﺮ ﺧﺎﻟﻪ ﺭﯾﺤﺎﻧﻪ
ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﯿﺞ ﺗﺎﺛﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻭ ﮔﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ
ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺗﻌﺪﯼ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﺟﻮﺍﺏ : ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﭘﯿﻨﻪ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭﻡ
ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻻﻋﻼﺝ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﻣﺎﺳﺖ
ﻣﻌﻠﻢ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺍﺷﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ
ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﯿﺪ
ﺟﻮﺍﺏ : ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﯾﻌﻨﯽ ، ﯾﻌﻨﯽ ، ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ، ﺍﺯ ﻣﺎﺑﻬﺘﺮﺍﻥ
ﺍﺻﻼ ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﮐﻪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻭ ﺗﻤﺠﯿﺪ ﻧﺪﺍﺭﺩ ، ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺑﺨﺶ ﭘﺬﯾﺮﯼ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﺟﻮﺍﺏ : ﻫﻤﺎﻥ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﺁﻗﺎ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺭ ﺑﺨﺶ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﭘﺬﯾﺮﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﻣﺜﻞ ﺧﺎﻟﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺧﺎﻧﻪ
ﻓﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﺳﺌﻮﺍﻝ : ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﻧﻘﻄﻪ ﭼﻪ ﺧﻄﯽ ﺍﺳﺖ ؟
ﺟﻮﺍﺏ : ﺧﻂ ﻓﻘﺮ ، ﮐﻪ ﺗﻮﻟﺪ ﻟﯿﻼ ، ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺭﺍ ، ﺳﺮﯾﻌﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﮔﺶ
ﻣﺘﺼﻞ ﮐﺮﺩ
ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﮐﻤﯽ ﺧﯿﺲ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻏﯿﺮ ﺧﻮﺍﻧﺎ ،
ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺛﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺑﻮﺩ
ﻣﻌﻠﻢ ﺭﯾﺎﺿﯽ ، ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﺪﺍﺩ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﮐﺮﺩ ، ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ
ﮔﺬﺍﺷﺖ
ﻣﺠﺘﺒﯽ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ،
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﺮﺯﺍﻧﺶ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ
ﺁﻗﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ : ﮔﻔﺘﯿﺪ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﯿﻢ ؟ ﻫﯿﭽﯽ ؟
ﺑﻌﺪ ﻋﻘﺐ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ ، ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﻭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﮔﻢ ﺷﺪ

ایرانی باهوش


همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت.
وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته .
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت و...

ماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد..
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم.

شام پسر و صبحانه پدر

پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت: مگه این شام چه عیبی داره که لب نمیزنی؟
پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود از پای سفره به گوشه ای خزید و سر به بالین نهاد!!!
صبح فردا وقتی غذای پسر در بغچه پدر جای می گرفت پسرک دانست
امروز بابا صبحانه دارد ، چشمانش از شادی تر شد...

چکمه های بچه

طنز مهدکودک

 

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت.
بعد از کلی فشار... و خم و راست شدن، بچه رو بغل میکنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ... هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه: این چکمه ها لنگه به لنگه است.
خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بالاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد.
گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه؛ ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بالاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه میگه: این بوتها مال من نیست!!
خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم.
دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد. وقتی تمام شد پرسید: خب حالا بوت های تو کدومه؟
بچه گفت: همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد. یک آه طولانی کشید و بعد گفت: خب حالا دستکشهات کجان؟ توی جیبت که نیستن.
بچه گفت: توی بوتهام بودن دیگه!!!!

هییییییییییییییییییییییییییییییییس :))

هییییییییییییییییییییس

شیش تایی فریاد نمی زند


منطق به این می گن


دروازبان ملوان رو باش


دروازه بان ملوان در برنامه نود :


سعی میکنم 6 گلی که از پرسپولیس خوردم را فراموش کنم!

.
.
.
.
.
.
. 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بدبخت ؛ یه تیم هست 40 سال پیش 6 تا از ماخورد هنوز شبا کابوسشو میبینه ...

اونوقت تو میخوای به همین زودی فراموش کنی؟ :)))))

به سلامتی

به سلامتی اونی که تیکه میندازه تا بچه ها بخندن

اما تا آخر کلاس باید دم در وایسه !

به سلامتی

سلامتی هرکی رفیقه نه هرچی رفیقه…