فکر کن ..
مامانم میگه: محلش نزار....(-_-)
میگم: هی اس ام اس میده…
مامانم:فک کن ایرانسله……(-_-)
.
.
ینی تا حالا اینجوری قانع نشده بودم..
من..:(
مامانم…:)
ایرانسل...:|
" تو دربی ۶ تایی ها این ۶ تایی به اون ۶ تایی ۶ تا نزنه صلوات "
به بعضیا باید گفت :
به احترام رتبه تیمتون تو رنکینگ جهانی چهل روز صبر کن
بعد واسه باخت تیم ما جشن راه بنداز ..
ببین عزیزم .. اون پرچمی که با یه باخت ما بردیش بالا ، ما روش رخت پهن میکنیم.
آره ...
(مخاطب خاص)
ولنتاینم تموم شد
خووووووووب
حالا بریم سراغ 4 شنبه سوری
یه دوست پسرم نداریم 4 شنبه سوری آتیشش بزنیم :))
همیشه اندکی حقیقت پشت " شوخی کردم،"
اندکی آگاهی پشت هر " نمیدانم،"
اندکی احساس پشت هر " مهم نیست،"
و اندکی درد پشت هر " حالم خوب است،"
وجود دارد.
دختره میگه: هر پسری وارد زندگیم میشه اونی نیست که میخوام!
بهش میگم: درد تو خوبه، من هر دختری رو تو خیابونم میبینم لامصب
همونیه که میخوام ..! :|
ولنتاین هم تموم شد!!
*
*
*
*
*
*
*
*
حالا بریم آشتی کنیم!!
پوسیدیم از تنهایی!! :)))
ﻭﻗـــﺘــﯽ ﺍﺩﮐـــﻠــﻦِ ﺧــﻮﺩﻣـــﻮ ﻣــﯿــﺰﻧﻢ :
پیس .. پیس ..
ﻭﻗــﺘــﯽ ﺍﺯ ﺍﺩﮐــﻠــﻦ ﯾــﮑـﯽ ﺩﯾــﮕــﻪ ﻣــﯿــﺰﻧــﻢ :
پیـــــــــــــــس پـــــــــــــــــــــــــــــــیس پـــــــــــــــــــــــــیس
یکی از بزرگترین افتخاراتم توی دوران تحصیل این بود که
هر دبیری به محض ورودش به کلاس به من اشاره میکرد و می گفت :تو..؟
دبیر : بله تو گمشو برو بیرون..
بچه فامیلمون اوقات فراغتشو با کلاس پیانو و تبلتش پرمیکنه
ما بچه بودیم با بالش خونه میساختیم یه ذره نون و آب برمیداشتیم ساعتها میرفتیم اون تو
والا :-|
اگر فکر میکنید ماندن در فیسبوک کار هرکسی هست و هرکس از راه رسیده برای خودش صفحه فیسبوک دارد، اشتباه میکنید. چون این کار برای خودش قوانین و آدابی دارد. نخیر جانم اینطورها هم نیست که هرکس یک لپتاپ داشته باشد و یک فیلترشکن بتواند خودش را جزو بزرگان جلوه دهد.
قانون اول – خوشعکس بودن: برای حضور در فیسبوک باید خوشعکس بود. دوست عزیز مثلا شما… بله خود شما! با چه انگیزهای صفحه فیسبوک باز کردی؟ قیافه که نداری؛ فتوشاپ هم که بلد نیستی؛ دوست عکاس هم که نداری. با پررویی آمدهای اینجا، لایک هم میخواهی!
قانون دوم – هنرمند بودن: باید قبل از عضویت تکلیفتان را با هنر روشن کنید. باید هنرمند باشید یا لااقل یک عکس با هنرمندان داشته باشید. افراد عضو فیسبوک، معمولاً گرافیست، موسیقیدان، عکاس، شاعر یا نویسنده هستند یا لااقل آنها را دوست دارند و عکسشان را یکبار دیدهاند یا در بُعد بالاتر یک هنرمند جزو دوستانشان است.
قانون سوم – ماورایی بودن: یکی از قانونها این است که شما باید ظاهراً همه را دوست داشته باشید و در معاشرت با همه از الفاظ اسرارآمیز عزیزم، جونم (یا در حرکتی رادیکالتر جووووووون)، ای جان، عجقم و فدامدا استفاده کنید. شما به طرز باورنکردنی ماورایی هستید و همه به چشمتان دوستداشتنی و خوب به نظر میرسند. به نظرتان میرسد همه یکدانه و بینظیر هستند و دوست دارید سبد سبد لایک تقدیمش کنید. حتی بعضی وقتها در مواجهه با عکس آنان مجبورید از BIG LIKE خودتان برای آنها مایه بگذارید!
قانون چهارم – مخالف بودن: شما برای اینکه اثبات کنید در هر چیزی سررشته دارید و هر چیزی را بهتر از هرکسی میدانید باید نشان بدهید با هر چیزی که دیگران مینویسند و نظر میدهند مخالفید. شما میتوانید با وزن شعر دیگران مخالفت کنید. با عقاید دیگران مخالف باشید. نقاشیهای دیگران را نقد کنید و با بزرگان عرصه هر رشتهای کلکل کنید. منتها حواستان باشد که این مخالفتها باید در صفحه شخصی شما باشد. در بخش کامنت فرد مورد نظر فقط باید از بچگی عاشق او و کارهایش باشید، یا اینکه لااقل «صد در صد باهاش موافق» باشید!
قانون پنجم – عجیب بودن: در این قانون هرچهقدر بیشتر عجیب باشید، طرفداران بیشتری خواهید داشت. هرچهقدر حرفهای عجیبتر بزنید و عکسهای عجیبتری بگذارید و… رک صحبت کنیم crazy tar باشید دوستداشتنیتر خواهید بود!
قانون ششم – سالمبودن مچ دست: باید مچ دست سالمی داشته باشید که این قانون از باقی قوانین مهمتر است. چون شما با داشتن یک مچ دست سالم میتوانید خودتان را به روز کنید به طور مرتب عکسهای پروفایلتان را تغییر دهید و با دیگران بهصورت آنلاین ارتباط داشته باشید.
در ضمن فراموش نکنید قبل از اینکه شما را از این شبکه بیرون بیندازند خودتان با آرامش محوطه را ترک کنید.
بچه ها یکی درمیون میشینین یا خودم یکی در میون بکنمتون!
اصن کل سالن منفجر شد...
از آینه بغل دیدم پسره دخترو پیاده کرد و رفت
نکته اخلاقی :با پسر جماعت در نیوفتین
چن وخ پیش به پسر عموم گفتم واسم ایمیل بساز
رمزشم واسم بفرست...
گفت باشه....
آدرس ایمیلمو فرستاد....
گفتم پس رمزش کو؟؟؟
گفت واست ایمیل کردم....
من قضاوت رو به کارشناسا واگذار میکنم...
نامه های عاشقانه ولنتاین
روز عشق آمد و من تنهای تنهایم !
همه عاشقان دست در دستان هم گذاشته اند و به هم محبت و عشق هدیه می کنند
اما
من تنها در این گوشه از این دنیای بی محبت نشسته ام و با حسرت به عاشقان
که دست در دستان هم گذاشته اند و بر لبان هم بوسه میزنند نگاه می اندازم
و اشک میریزم و آن لحظه دلم هوای تو را می کند !
کاش تو بودی تا در این روز به تو محبت و عشق هدیه کنم ، اما نیستی !
نیستی
که دستانت را بگیرم و با هم به سرزمین عشاق برویم و در کنار هم قدم بزنیم و
من نیز لحظه به لحظه بر گونه های مهربانت بوسه بزنم و بگویم خیلی دوستت
دارم !
تو از من دوری، و من تنها مثل شمع نیمه سوخته در غم دوریمان می سوزم و آب میشوم!
تو دوری، و انگار دنیا را از من گرفتن و شادی هایم را همه نقش بر آب کردن و یک دنیا غم و غصه و اشک به من هدیه دادن !
امروز زیباترین روز عاشقان است اما تلخ ترین روز برای من !
تو دوری اما من به وجود عشق شکی ندارم،
و عشق زیبا تریم کلمه ای است که میشود تورا با آن معنا کرد،
آره ... ما از هم دوریم اما، عاشق هم ....
نامه های عاشقانه ولنتاین
سر آغاز نامه عاشقانه با نام یارم می نویسم صادقانه.
از عشق می نویسم از صفایش ، از محبت می نویسم از وفایش ، از دلش می نویسم ، از نگاهش.
در همان لحظه اول که تو را دیدم عاشقت شدم، عاشق آن چهره ماهت شدم ، عاشق آن قلب تنهایت شدم.
عاشق حرفهای پر مهرت شدم، عاشق چشمهای زیبایت شدم.
در
همان لحظه بیادماندنی دلم به دست و پایم افتاده بود که بیایم با تو دردو
دل کنم . چیزی در دلم مانده و غوغا به پا کرده که موقع درد و دلهایم به تو
خواهم گفت…!
می خواهم بگویم دوستت دارم، عاشقت هستم.
درهمان لحظه اول که تو را دیدم احساسی در دلم داشتم!
احساس می کردم چشمانت به من می گویند بیا باهم باشیم ، از هم بگوییم ، بادل باشیم.
چشمانت به من می گویند بیا و با عشق همسفر باش!
ای
هستی ام ، ای یاورم ، ای دلدار زندگی ام زودتر بیا و در قلبم خانه کن. بیا
و قلبم را آرام کن. بیا تا دلم خون نشده ، تا گل خونمون همش پرپر نشده!
بیا سر قرارمان ، قرار هر روز و هر شبمان.
نامه ام را برایت بر روی بهترین کاغذ زندگی می نویسم با جنس اعلا.
اما نامت را بر روی دیواره سرخ قلبم تا ابد نگه خواهم داشت.
منبع:daftareshghe.com
lovelyletter.blogfa.com
از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشدهای ؟
پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمیشوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!
گفت : تو اشتباه می کنی!
زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!
جبران خلیل جبران
منبع:semorgh.com
مردی تاجر در
حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار
زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در
باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...
تمام
درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این
بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به
او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی
توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس
نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!
علت
را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به
خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر
شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود
علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که
من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم.
همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.
علت
شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن
کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را
حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با
خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ
به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد،
حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می
خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا
آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم...
منبع:bartarinha.ir
پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن :
راز دل به زن مگو ، با نو کیسه معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو .
بعد از این که پدر ازدنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به
او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودشگفت : امتحان کنم
ببینم پدرم درست گفته یا نه.
هم زن گرفت، هم قرض کردو هم با آدم کم عقل دوست شد.
روزی
زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه کشت و
خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش رازیرزمین پنهان کرد. زن وارد خانه
شد و به شوهرش گفت : چه شده؟ خون ها مال چیست؟
مرد گفت : آهسته حرف بزن. من یک نفر را کشته ام. او دشمن من بود.
اگر حرفی زدی تو را هم می کشم. چون غیر از من و تو کسی از این راز خبرندارد. اگر کسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای.
زن،تا اسم کشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد : مردم بهفریادم برسید.
شوهرم
یک نفر را کشته، حالا می خواهد مرا هم بکشد. مردم دهبه خانه آنها آمدند.
کدخدای ده که کم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به
محکمه قاضی ببرد. در راه که می رفتند به آدمنوکیسه برخوردند.
مرد نوکیسه
که از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت : پولی را که به
تو قرض داده ام پس بده. چون ممکن است توکشته بشوی و پول من از بین برود.
به این ترتیب، مرد، حکمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد
منبع:robabnaz29.persianblog.ir
اگـﮧ مَـنـو نمیـخـواے بهـ دَرَکـــــ هـــــــــرے
ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺑﺎس ﮔﻔﺖ :
ﺭﻓﺘﯽ ؟
ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺮﻭ ﻗﺎﻃﯽ ﺁﺩﻣﺎ ﻧﺸﯽ !
+
بـہ بـعـضـیـآ بـآس بـگـے :
بـبـیـن...
اونـے ڪہ سـہ بـآر بـِهت مـهـلـت مـیـده مـَن نـیـسـتـم ...
پـسـوردِ گـوشـیـتـہ ..
+ب بعضیا باس گفت انقد ب اون تیپ و قیافت ننار
ما ب اون آدامس 50 تومنیا هم میگیم شیک
+ب بعضیا باس گفت یه ذره راس بگو ببینم بلدی؟
+رو بعضیا باس یه برچسب زد : تست شد.......آدم نیس
+ ب بعضیام باس گف : ماشالا نسبت ب سنت خوب گوه میخوریاا
+ امـــــیدوارم
تـــــو این گـــــرونی گــــــوه هم گرون بشه
بعضیا کمتـــــر بخورن.....
شُمآ که فِکر میکُنی خِیلی شآخی خوب به مآ چه رَبطی دآره؟؟
شُمآ جآت رو سَره گآوه نه کنار ما
↙..هر کســـــﮯ..↘
|×|..درست بــﮧ اندازه ادعاش..|×|
!!!..بـــﮯ خاصیتــﮧ..!!!
"ثابت شده"